وقتی که نیستی...
خیلی وقتهاست که دلم میخواهددوستت داشته باشم، امانیستی!بعد میروم پاییز رادوست میدارم.در آن قدم میزنمبا تو حرف میزنمبرگهای ریختهاش را لگد میکنم وُفردا،نگاهِشان میکنممیبینم که خشکتر شدهاند
بهمن
صدای قدم هایت بگوش میرسد انگار با یک چمدان آرزو می آییبوی عشق،بوی آغوش می آید از حوالی این روزها کوتاه بگویمقسم به زمستان، به برفکه بهمن، ماهِ عاشقانه های من در راه استراستی آمدنی یک پاکت سیگار بهمن یادت نرود
دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی
دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانیلعنت به من و زندگی و عشق و جوانیتا پیش تو آورد مرا بعد تو را برد قلبم شده بازیچه ی دنیای روانیباید چه کنم با غم و تنهایی و دوریوقتی همه دادند به هم دست تبانی در چشم همه روی لبم خنده نشاندمدر حال فرو خوردن بغضی سرطانیآیا شده از شدت دلتنگی و غصه هی بغض کنی ،گریه کنی ، شعر ...
آرزوی محال
تو آرزوی محال من باش رفیقمن مال توام، تو مال من باش رفیقدلتنگ تو، دلتنگ تو، دلتنگ تواملطفا نگران حال من باش رفیق ... !
پشیمان اولساندا آختارما منی
گزدیغین یر لری چوخ دولانمیشامطعنه لی سوز لره گیزلی یانمیشامباهاریم قورتاریپ قارلی بیر قیشامپشیمان اولساندا آختارما منیچیخارام دوزلره داغلارا سن سیزگزرم داغلاری دومان سیز چن سیزگز دولان دونیانی گز دولان منسیزپشیمان اولسان دا آختارما منیبیلمدین قدریمی ترک ائدین منینئجه پس اونودوم اولوب گچه نیسن کی تان...
غروب هفتم دی
غروب هفتم دی، ایستگاه راه آهنو حس و حال غم آلود لحظه ی رفتنهوا به طرز عجیبی گرفته است مراو قطره – شرشر باران به روی پیراهنمسافران گرامی! قطار ساعت هفتبرای رفتن آماده می شود لطفا"...-«مرا ببوس»، در این
جمعه ها
من تمام روز ها گيجَم بدون تو ولی...جمعه ها يک پله از ديوانه ها بالاترم ...
حال خراب
گفته بودی بلدی حال مرا خوب کنی...حال ما خوبْخرابست...به آن دست نزن . . .
گفته بودم بی تو میمیرم خدایی راست بود
با غم تنهایی ام دیگر مدارا کرده امبا خودم یک خلوت جانانه برپاکرده امآخرش یک شب گلوی بغض را خواهم گرفتمن که هر شب گریه هایم را تماشا کرده امگفته بودم بی تو میمیرم خدایی راست بودچند وقتی هست هی امروز و
پاتوق
جانِ دل! روزگارمان بر وفق مراد نیست، اما میگذرد !چند روز پیش به یاد آن روزهایمان رفته بودم سراغ آن نیمکت همیشگیِ توی پارک که شده بود پاتوق قرارهایمان؛ برعکس همیشه که بعد رفتنت خالی مانده بود، اینبار د
بانوی من! پاییز، تنهایی نمیچسبدxa0
برگرد! تا وقتی نمیآیی نمیچسبد بانوی من! پاییز، تنهایی نمیچسبد وقتی نباشی پیش من، پاییز، جای خود...هر چیز زیبا و تماشایی نمیچسبدبر سرزمین غصبی دل، بعد تو، شاهم!بر مُلک خالی، حکمفرمایی نمیچسبددار
قاصدک
قاصدک, هان چه خبر آوردی ؟از کجا وز که خبر آوردی ؟خوش خبر باشی اما، اماگرد بام و در منبی ثمر می گردیانتظار خبری نیست مرانه ز یاری، نه ز دیّار و دیاری باریبرو آنجا که بود چشمی و گوشی با کسبرو آنجا که تو
زخم جفا
ﺟﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﻭﻟﯽ ﺯﺧﻢ ﺟﻔﺎﯾﺖ ﻧﺮﻭﺩﺗﺎﺛﯿﺮ ﺩﻭ ﭼﺸﻢ ﺑﯽ ﻭﻓﺎﯾﺖ ﻧﺮﻭﺩﻓﺮﺷﯽ ﺯ ﺩﻝ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺍﻡﺁﻫﺴﺘﻪ ﺑﯿﺎ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﻧﺮﻭﺩ
خاطره های درد سر شده
این روزها که بی کسی ام بیشتر شده استسهم تمام زندگی ام یک نفر شده استاین روزهای بی کسی از گریه ها پرماینجا تمام خاطره, ها دردسر شده است
دعا
با "دعا" شاید بدست آوردمت،چون با دعادست کاری کردن تقدیر "کار کوچکی ست"....!
پنجشنبه
امروز برایم روز عزیزی بودمثل پنجشنبه های سالهای پیشاز اول صبح تا دم غروب منتظر آمدنت بودممیدانستم نمی آییولی همین که حس سالهای خوب گذشته برایم تکرار شد برایم کافیستمی خواستم بگویم نگران حالم نباش من خوبم.ولی دیدم کسی نگرانم نبود که بگویمخدا را شکر یک پاکت سیگار داشتمو گرنه خدا می دانستچه بر روزگارم ...
باران پاییزی
شنیده ام چشم به راه باران پاییزیکنار پنجره اتاقت می نشینی و بوسه بر سیگار می زنیخوش به حال سیگارهاشنیده ام تنهایی به کافه می رویخیابان ها را متر می کنیبی دلیل می خندیشنیده ام خواب هایت زمستانی شده اندروزهایت کوتاه، موهایت کوتاه...راستی، کنار همیشگی هایت،شب های تنهایی، دلتنگ من هم می شوی؟
کافی
برايش "كافى" نبودم وبرايش به اندازه ى "كافى" بودند ...و اين غم انگيز ترين پايان هر عاشقانه ايست!