در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیستمیرسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
مینشینی روبرویم، خستگی درمیکنیچای میریزم برایت، توی فنجانی که نیستباز ميخندی و ميپرسي، كه حالت بهتر است؟!باز میخندم که خیلی، گرچه میدانی که نیستشعر میخوانم برایت، واژهها گل میکنندیاس و مریم میگذارم، توی گلدانی که نیستچشم میدوزم به چشمت، ميشود آیا کمیدستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست..؟!وقت رفتن میشود، با بغض میگویم نرو…پشت پایت اشک میریزم، در ایوانی که نیستمیروی و خانه لبریز از نبودت میشودباز تنها
برچسب:
نویسنده: ماهان نیکنام
برچسب:
نویسنده: ماهان نیکنام
برچسب:
نویسنده: ماهان نیکنام
برچسب:
نویسنده: ماهان نیکنام
برچسب:
نویسنده: ماهان نیکنام
برچسب:
نویسنده: ماهان نیکنام
برچسب:
نویسنده: ماهان نیکنام
شالت را بافتـم هوا ڪه سـرد شد دور گردنت ڪه انداختی یادِ مـن باش.... نفسهایم را دور گردنت پیچیدهام تا در گرماي عشقمان نفـس بڪشی...
برچسب:
نویسنده: ماهان نیکنام
برچسب:
نویسنده: ماهان نیکنام
چگونه میسپری تن به بوسههای رقیبم...! نشان بوسه من در کدام سوی تنت نیست..؟!
برچسب:
نویسنده: ماهان نیکنام
تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماند چه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند؟! بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ما تو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمی ماند برایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیست برای اهل دریا شوق بارانی نمی ماند همین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیری برای غصه خوردن نیز دندانی نمی ماند اگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم! برای دستهای تنگ، ایمانی نمی ماند… اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانت به ما وقتی بیفتد دور، دامانی نمی ماند
برچسب:
نویسنده: ماهان نیکنام
برچسب:
نویسنده: ماهان نیکنام
برچسب:
نویسنده: ماهان نیکنام
برچسب:
نویسنده: ماهان نیکنام