خرید بک لینک
در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیستمی‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست می‌نشینی روبرویم، خستگی درمی‌کنیچای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیستباز مي‌خندی و مي‌پرسي، كه حالت بهتر است؟!باز می‌خندم که خیلی، گرچه می‌دانی که نیستشعر می‌خوانم برایت، واژه‌ها گل می‌کنندیاس و مریم می‌گذارم، توی گلدانی که نیستچشم می‌دوزم به چشمت، مي‌شود آیا کمیدستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست..؟!وقت رفتن می‌شود، با بغض می‌گویم نرو…پشت پایت اشک می‌ریزم، در ایوانی که نیستمی‌روی و خانه لبریز از نبودت می‌شودباز تنهاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان نیکنام تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 3:40

تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماندچه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند؟!بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ماتو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمی ماندبرایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیستبرای اهل دریا شوق بارانی نمی ماندهمین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیریبرای غصه خوردن نیز دندانی نمی مانداگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم!برای دستهای تنگ، ایمانی نمی ماند…اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانتبه ما وقتی بیفتد دور، دامانی نمی ماندبخوان از چشم های لال من، امروز شعرم را …که فردا ازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان نیکنام تاريخ: جمعه 14 آذر 1404 ساعت: 6:56

تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماندچه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند؟!بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ماتو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمی ماندبرایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیستبرای اهل دریا شوق بارانی نمی ماندهمین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیریبرای غصه خوردن نیز دندانی نمی مانداگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم!برای دستهای تنگ، ایمانی نمی ماند…اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانتبه ما وقتی بیفتد دور، دامانی نمی ماندبخوان از چشم های لال من، امروز شعرم را …که فردا ازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان نیکنام تاريخ: جمعه 14 آذر 1404 ساعت: 6:56

به خودم آمدم انگار تویی در من بوداین کمی بیشتر از دل به کسی بستن بودآن به هر لحظه‌ی تب‌دار تو پیوند منمآنقدر داغ به جانم که دماوند منمو زمینی که قسم خورد شکستم بدهدو زمان چنبره زد کار به دستم بدهدمن تورا دیدم و آرام به خاک افتادمو از آن روز که در بند توام آزادمبی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیستگل تو باشی من مفلوک،دو مشتم خالیستتو نباشی من از اعماق غرورم دورمزیر بی‌رحم ترین زاویه‌ی ساطورم ******با توام ای شعر ، به من گوش کننقشه نکش حرف نزن گوش کنریشه به خونابه و خون می‌رسدمیوه که شد بمبِ جنون ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان نیکنام تاريخ: جمعه 14 آذر 1404 ساعت: 6:56

در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیستمی‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیستمی‌نشینی روبرویم، خستگی درمی‌کنیچای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیستباز مي‌خندی و مي‌پرسي، كه حالت بهتر است؟!باز می‌خندم که خیلی، گرچه می‌دانی که نیستشعر می‌خوانم برایت، واژه‌ها گل می‌کنندیاس و مریم می‌گذارم، توی گلدانی که نیستچشم می‌دوزم به چشمت، مي‌شود آیا کمیدستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست..؟!وقت رفتن می‌شود، با بغض می‌گویم نرو…پشت پایت اشک می‌ریزم، در ایوانی که نیستمی‌روی و خانه لبریز از نبودت می‌شودباز تنهاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان نیکنام تاريخ: جمعه 14 آذر 1404 ساعت: 6:56

زیر مجموعه ی خودم هستممثل مجموعه ای که سخت تهی ستدر سرم فکر کاشتن دارمگرچه باغ من از درخت تهی ستعشق آهوی تیزپا شد و منببر بی حرکت پتوهایمخشمگین نیستم که تا امروزنرسیدم به آرزوهایمرسیدن'>نرسیدن رسیدن محض استآبزی آب را نمی بیندهرکه در ماه زندگی بکندرنگ مهتاب را نمی بینددوری و دوستی حکایت ماستغیر از این هرچه هست در هوس استپای احساس در میان باشدانتخاب پرنده ها قفس استوسعت کوچک رهایی رااز نگاه اسیر باید دیدکوه در رشته کوه بسیار استکوه را در کویر باید دیدگرچه باغ من از درخت تهی ستدر سرم فکر کاشتن دارمشعر را، عشق را، مکاشفه راهمه را از نداشتن دارم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان نیکنام تاريخ: سه شنبه 12 دی 1402 ساعت: 22:10

برایت آرزوهای ساده می کنمآرزو می کنم شب ها خواب های خوب ببینی و صبح ها سر حوصله ملافه های سفید را مرتب کنی،پنجره اتاقت را باز کنی و هنگامی که چایت را می نوشی آفتاب روی گونه ات بنشیند.آرزو می کنم به کسی که دوستش داری بگویی، دوستت دارماگر نه امیدوارم قدرت این را داشته باشی که لبخندهای مصنوعی بزنی...آرزو می کنم کتاب های خوب بخوانی، آهنگ های خوب گوش کنی،عطر های خوب ببویی،با آدم های خوب حرف بزنی و فراموش نکنی که هیچ وقت دیر نیستبودنِ چیزی که دوست داری باشی! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان نیکنام تاريخ: پنجشنبه 7 ارديبهشت 1402 ساعت: 12:17

گرچه نرسیدیم اما
درست مثل انارهای رسیده ی آخر پائیز
ترک خورد دلمان از دلتنگی
از ما که گذشت
شما اگر روزی برحسب اتفاق
در تکه پاره های دلِ شکسته ای خدا را دیدید
سلاممان را برسانید وبگوئید
این همه دوری انصاف نبود

برچسب: نویسنده: ماهان نیکنام تاريخ: پنجشنبه 7 ارديبهشت 1402 ساعت: 12:17

شالت را بافتـم هوا ڪه سـرد شد دور گردنت ڪه انداختی یادِ مـن باش.... نفسهایم را دور گردنت پیچیدهام تا در گرماي عشقمان نفـس بڪشی...

برچسب: نویسنده: ماهان نیکنام تاريخ: پنجشنبه 7 ارديبهشت 1402 ساعت: 12:17

آغلامازدیم زامان آغلاتدی منیدوز یولوندان آزان آغلاتدی منیگؤردوم حسرتدی همالر سوموگهایشله ییر شاختا سوموکدن ایلیگهدوزوموزده اَییلیر ایری لیگهقالدی قانماز ، قانان آغلاتدی منیآغلامازدیم زامان آغلاتدی منی تک صبیر گلدی دئدیم ایش دوزه له ر قار گئده ر ، بوز ارییه ر ، یاز دا گله رنه بیلیم یازدا بوران باغری ده له ریوخا چیخمیش گؤمان آغلاتدی منیآغلامازدیم زامان آغلاتدی منی دئدیلر بیر گون اولار ساز حالیمیزقیتدیق اولسا واریمیز یاغ بالیمیزایندی کی اون تک اولوب ساققالیمیزبو یالان سؤز یامان آغلاتدی منیآغلامازدیم زامان آغلاتدی منی ظن ائدیردیم آغیر اولسا یارالاریارالار آغریسین آنجاق یار آلارنه بیلئیدیم اوره گی یار یارالاربیلمه مه زلیکدی قان آغلاتدی منیآغلامازدیم زامان آغلاتدی منی اره لر توشدو کو جنگل جانیناتؤلکولر تور توخودو اصلانیناطرلانین اووچو باتیرجاق قانینااوخدان آرتیق کمان آغلاتدی منیآغلامازدیم زامان آغلاتدی منی اریمز قالدی بئیین ده بوزوموزگؤیده سایریشمادی بخت اولدوزوموزنه قویون قالدی نه املیک قوزوموزقوردا بَنزر چوبان آغلاتدی منیآغلامازدیم زامان آغلاتدی منی من دئدیم باغلاسا یادلار قولومودایاغیم وار قورویا ساغ سولوموقوپدو بیر چن کی ایتیردیم یولوموداغا باخدیم دومان آغلاتدی منیآغلامازدیم زامان آغلاتدی منی وای بیزه اولدی پوزولماز یازیمیزمضراب اود توتدی قیریلدی سازیمیزقالدی قیشلانمادا عاصم یازیمیزیازی گول سوز یازان آغلاتدی منیآغلامازدیم زامان آغلاتدی منیآغلامازدیم زامان آغلاتدی منی  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان نیکنام تاريخ: پنجشنبه 5 خرداد 1401 ساعت: 19:39

چگونه میسپری تن به بوسههای رقیبم...! نشان بوسه من در کدام سوی تنت نیست..؟!

برچسب: نویسنده: ماهان نیکنام تاريخ: جمعه 16 ارديبهشت 1401 ساعت: 21:18

تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماند چه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند؟! بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ما تو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمی ماند برایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیست برای اهل دریا شوق بارانی نمی ماند همین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیری برای غصه خوردن نیز دندانی نمی ماند اگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم! برای دستهای تنگ، ایمانی نمی ماند… اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانت به ما وقتی بیفتد دور، دامانی نمی ماند

برچسب: نویسنده: ماهان نیکنام تاريخ: جمعه 16 ارديبهشت 1401 ساعت: 21:18

به خودم آمدم انگار تویی در من بوداین کمی بیشتر از دل به کسی بستن بودآن به هر لحظهی تبدار تو پیوند منمآنقدر داغ به جانم که دماوند منمو زمینی که قسم خورد شکستم بدهدو زمان چنبره زد کار به دستم بدهدمن تورا دیدم و آرام به خاک افتادمو از آن روز که در بند توام آزادمبی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیستگل تو باشی من مفلوک،دو مشتم خالیستتو نباشی من از اعماق غرورم دورمزیر بیرحم ترین زاویهی ساطورم******با توام ای شعر ، به من گوش کننقشه نکش حرف نزن گوش کنریشه به خونابه و خون میرسدمیوه که شد بمبِ جنون میرسدمحضِ خودت بمب منم،دورترمیترکم چند قدم دورترحضرتِ تنهای به هم ریختهخون و عطش را به هم آمیختهدست خراب است،چرا سَر کنمآس نشانم بده باور کنمدست کسی نیست زمین گیریامعاشقِ این آدمِ زنجیریامشعله بکِش بر شبِ تکراریاممُردهی این گونه خود آزاریامخانه خرابیِ من از دست توستآخرِ هر راه به بن بستِ توستاز همهی کودکیَم درد ماندنیم وجب بچهی ولگرد ماندمن که منم جای کسی نیستممیوهی طوبای کسی نیستمگیجِ تماشای کسی نیستممزهی لبهای کسی نیستممثل خودت دردِ خیابانیاممثل خودت دردِ خیابانیام ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان نیکنام تاريخ: جمعه 16 ارديبهشت 1401 ساعت: 21:18

میخواستم ببوسمت ، ايمان نمیگذاشتترس از فرشتههای نگهبان نمیگذاشت میخواستم بغل کنمت تنگ و تنگتراما لهیب شعلهی سوزان نمیگذاشت باید خدا که عاقل و خوبست اینقَدَراعجاز توی طرز نگاهت نمیگذاشت یا سیب گونههای تورا کال میکشیدیا در دهانم اینهمه دندان نمیگذاشت مثل نمازهای قضایی شدم که تومیخواستی بخوانی و... شیطان نمیگذاشت میخواستم ببوسم و میخواستی، اگرتردید توی دامن انسان نمیگذاشت... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان نیکنام تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 4:26

با من برنـــــو به دوش یاغی مشروطه خواهعشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آهبعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟با من تنهــــا تــــر از ستارخان ِ بــــی سپاهموی من مانند یال اسب مغرورم سپیدروزگار من شبیه کتـــــری چوپان سیاههرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برقکنده ی پیر بلوطـــی سوخت نه یک مشت کاهکاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شودیک نفر باید زلیــخا را بیاندازد بــه چاهآدمیزادست و عشق و دل بــه هر کاری زدنآدم ست و سیب خوردن آدم ست و اشتباهسوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان نیکنام تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 4:26

صفحه بندی