می‌شود آیا کمی...؟
در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیستمی‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست می‌نشینی روبرویم، خستگی درمی‌کنیچای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیستباز مي‌خندی و مي‌پرسي، كه حالت بهتر است؟!باز می‌خندم که خیلی، گرچه می‌دانی که نیستشعر می‌خوانم برایت، واژه‌ها گل می‌کنندیاس و مریم می‌گذارم، توی گلدانی ک...
چه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند
تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماندچه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند؟!بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ماتو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمی ماندبرایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیستبرای اهل دریا شوق بارانی نمی ماندهمین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیریبرای غصه خوردن نیز دندانی نمی ماند...
که فردا از منِ دیوانه، دیوانی نمی ماند 
تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماندچه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند؟!بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ماتو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمی ماندبرایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیستبرای اهل دریا شوق بارانی نمی ماندهمین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیریبرای غصه خوردن نیز دندانی نمی ماند...
زیر بی‌رحم ترین زاویه‌ی ساطورم
به خودم آمدم انگار تویی در من بوداین کمی بیشتر از دل به کسی بستن بودآن به هر لحظه‌ی تب‌دار تو پیوند منمآنقدر داغ به جانم که دماوند منمو زمینی که قسم خورد شکستم بدهدو زمان چنبره زد کار به دستم بدهدمن تورا دیدم و آرام به خاک افتادمو از آن روز که در بند توام آزادمبی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیستگل ت...
مي‌شود آیا کمی...؟
در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیستمی‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیستمی‌نشینی روبرویم، خستگی درمی‌کنیچای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیستباز مي‌خندی و مي‌پرسي، كه حالت بهتر است؟!باز می‌خندم که خیلی، گرچه می‌دانی که نیستشعر می‌خوانم برایت، واژه‌ها گل می‌کنندیاس و مریم می‌گذارم، توی گلدانی که...
نرسیدن رسیدن محض است
زیر مجموعه ی خودم هستممثل مجموعه ای که سخت تهی ستدر سرم فکر کاشتن دارمگرچه باغ من از درخت تهی ستعشق آهوی تیزپا شد و منببر بی حرکت پتوهایمخشمگین نیستم که تا امروزنرسیدم به آرزوهایمرسیدن'>نرسیدن رسیدن محض استآبزی آب را نمی بیندهرکه در ماه زندگی بکندرنگ مهتاب را نمی بینددوری و دوستی حکایت ماستغیر از ای...
آرزوهای ساده
برایت آرزوهای ساده می کنمآرزو می کنم شب ها خواب های خوب ببینی و صبح ها سر حوصله ملافه های سفید را مرتب کنی،پنجره اتاقت را باز کنی و هنگامی که چایت را می نوشی آفتاب روی گونه ات بنشیند.آرزو می کنم به کسی که دوستش داری بگویی، دوستت دارماگر نه امیدوارم قدرت این را داشته باشی که لبخندهای مصنوعی بزنی...آر...
رسیده و نرسیده
گرچه نرسیدیم امادرست مثل انارهای رسیده ی آخر پائیزترک خورد دلمان از دلتنگیاز ما که گذشتشما اگر روزی برحسب اتفاقدر تکه پاره های دلِ شکسته ای خدا را دیدیدسلاممان را برسانید وبگوئیداین همه دوری انصاف نبود Adblock test (Why?)
شال
شالت را بافتـم هوا ڪه سـرد شد دور گردنت ڪه انداختی یادِ مـن باش.... نفسهایم را دور گردنت پیچیدهام تا در گرماي عشقمان نفـس بڪشی...
آغلامازدیم ...
آغلامازدیم زامان آغلاتدی منیدوز یولوندان آزان آغلاتدی منیگؤردوم حسرتدی همالر سوموگهایشله ییر شاختا سوموکدن ایلیگهدوزوموزده اَییلیر ایری لیگهقالدی قانماز ، قانان آغلاتدی منیآغلامازدیم زامان آغلاتدی منی تک صبیر گلدی دئدیم ایش دوزه له ر قار گئده ر ، بوز ارییه ر ، یاز دا گله رنه بیلیم یازدا بوران باغری ...
چگونه...؟
چگونه میسپری تن به بوسههای رقیبم...! نشان بوسه من در کدام سوی تنت نیست..؟!
که فردا از منِ دیوانه، دیوانی نمی ماندxa0
تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماند چه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند؟! بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ما تو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمی ماند برایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیست برای اهل دریا شوق بارانی نمی ماند همین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیری برای غصه خوردن نیز دندانی ن...
زیر بیرحم ترین زاویهی ساطورم
به خودم آمدم انگار تویی در من بوداین کمی بیشتر از دل به کسی بستن بودآن به هر لحظهی تبدار تو پیوند منمآنقدر داغ به جانم که دماوند منمو زمینی که قسم خورد شکستم بدهدو زمان چنبره زد کار به دستم بدهدمن تورا دیدم و آرام به خاک افتادمو از آن روز که در بند توام آزادمبی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیستگل تو ...
می خواستم ...
میخواستم ببوسمت ، ايمان نمیگذاشتترس از فرشتههای نگهبان نمیگذاشت میخواستم بغل کنمت تنگ و تنگتراما لهیب شعلهی سوزان نمیگذاشت باید خدا که عاقل و خوبست اینقَدَراعجاز توی طرز نگاهت نمیگذاشت یا سیب گونههای تورا کال میکشیدیا در دهانم اینهمه دندان نمیگذاشت مثل نمازهای قضایی شدم که تومیخواستی بخوانی و... شیط...
با من برنو به دوش...
با من برنـــــو به دوش یاغی مشروطه خواهعشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آهبعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟با من تنهــــا تــــر از ستارخان ِ بــــی سپاهموی من مانند یال اسب مغرورم سپیدروزگار من شبیه کتـــــری چوپان سیاههرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برقکنده ی پیر بلوطـــی سوخت نه یک مش...
مهر پاییزی
نه بهار با هیچ اردیبهشتینه تابستان با هیچ شهریوریو نه زمستان با هیچ اسفندیاندازه پاییز به مذاق خیابانها خوش نمی ایدپاییز مهر ی دارد که بر دل هر خیابانی می نشیند. Let's block ads! (Why?)
شعر
مثل یک شعر مَـرا تنگ در آغوش بگیر که هوایِ غزلم سخت شبیه تن توست .. !
سراپا اگر زرد و پژمردهایم
سراپا اگر زرد و پژمردهایمولی دل به پاییز نسپردهایمچو گلدان خالی، لب پنجرهپُر از خاطرات ترک خوردهایماگر داغ دل بود، ما دیدهایماگر خون دل بود، ما خوردهایماگر دل دلیل است، آوردهایماگر داغ شرط است،
زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفتسرها در گریبان استکسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران رانگه جز پیش پا را دید نتواندکه ره تاریک و لغزان استوگر دست محبت سوی کس یازی،به اکراه آورد دست از بغل بیرونکه سر
شال گردن
حتی ممکن است این شال گردن اصلا خوب از آب در نیاید...!و تو را گرم نکند...اما،هر رجی که ناشیانه می بافمقلبِ مرا گرم می کند و زندگی مان را...!!من این صحنه رابچگی دوست داشته ام:زنی که در پاییز ،برای مردی در زمستانشال گردن می بافد ...