خستـــه شــدم از بس آرزو کـردم
و ديـگـران به آن رسيـدنـد !
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر سفید،
به گوشت نمی رســــید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایــت کردم!
آخر این رسم و روال رفــــاقت است،
که در نیمه راه رؤیا رهـــــایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گـــهگاه عاشق می شوند!
اما شمار آنهایی که عاشــــق می مانند،
از انگشـــتان دســـتم بیشتر نیست!
من آنقدر امروز و فرداهاي
نیامدن را دیده ام
كه دیگر هیچ وعده بی سرانجامی
خواب و خیال و آرزوهایم را آشفته نمیكند…
حالا یاد گرفتم كه فراموشی
دواي درد همه نداشتن ها
نخواستن ها
و نیامدن هاست…
هیچ چیـز اینروزهــا آرامم نمیکنــد
نه بودن کمرنگت
نه گریه های شبانه ام
نه درد دل کردنم با دیــــوار!
نه دیوان فروغ
چیزی در درون مـن فرو ریخته است...
غزل،
چشمهای تو است
کاش حافظِ چشمهای تو بودم!
صحبت از انتظار کشنده نیست
صحبت از نا امیدی این دل است
که هیچ دلخوشی
به آمدنت ندادی اش...!
یاد گرفتم كه از هیچ لبخندي
خیال دوست داشتن به سرم نزند!
یاد گرفتم كه بشنوم تا فردا…
و به روي خود نیاورم
كه فرداها هیچوقت نمی آیند
برچسب:
نویسنده: ماهان نیکنام